تبليغاتX
:: Darren Shan Fans ::
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

مکان! ساعت ۳ نفصه شب، تو یه کنفرانس شبانه

شاهزاده اشباح: انگار همین دیروز بود که واسه تولد یک سالگی درن شان زی داشتم خودکشان میکردم... یادش بخیر... الکی خوش بودم چقدر

دوست داشتم امسالم روز تولدش از همون پست های شلوغ پلوغ و رنگ و وارنگ بزنم، اما حقیقتش جو کنکور بدجوری گرفته بودم، البته حرف خاصی هم برای زدن نداشتم... اما خوب، باید از علی تشکر کنم که این سوژه الکی رو تحویل گرفت و این آپی که میبینید اومد اینجا...

اصل تولد هم ۲۶ تیر ۸۶ هست... که به تاریخ اکثریت میشه دو سال... دیگه کم کم باید دندون در بیاره

اینم بگم که تخته کردن اینجا هنوز که هنوزه رو نرو من تشریف داره و در حال حاضر حس پدری رو دارم که پسرش رو -عمری- باخون دل بزرگ کرده و حالا پسرش معتاد شده... البته درن شان زی تخته شده، جای شکرش باقیه

به بهانه تولد دو سالگی درن شان زی... چند کلامی که بیشتر خاطره شده نوشتیم که میخ کنم اینجا... دو سه خط پایین تر حرفای مجتبی، رضا و شقایق ثبته... اما قبلش:
من یه تشکر به همین چند نفر مذکور بابت وقتی که گذاشتن (!) بدهکارم... پس تشکر میشه بکس عزیز...!

مرلاو (مجي ): بسم الله الرحمن الرحيم -- همين ابتدای کنف عرض کنم... خواهرا برن اونطرف! بي ناموس بازي نداريم، فحش نميديم، خيلي مودب در مورد درن شان زي بحث ميکنيم

مرلاو (مجي ): آره، يادش بخير؛ یاد صاحاب خدا بیامزش هم بخیر... حين * تو سايت پي ام ميداد و اينا، که آيديتو بده! ( يه مدت هم تو سايت نمونه ي کامل يک کاربر "ارزشي" بود! )
خلاصه اين شخصيت يه وبلاگ زد و من رو هم به عنوان سوپر کاربر درن شان دعوت کرد که برم وب بوقيش!

شاهزاده اشباح: چقدرم که اکتيو بودي!
ضمناًناتش اول لينکشو با ترس و لرز و سلام و صلوات دادم مرلين کبير، اونم نه گذاشت نه برداشت گفت از تو بعيده!
( نکته: مقایسه‌ی پستایی که تو سایت میزدم و متن پستای اولیه مخ آدمو به سوت کشیدن وا میداشته فک کنم  )

مرلاو (مجي ): ها، يک مدير بوقي بود...
خوولاصه يه زماني فکر کنم به اندازه ي خودِ سايت بازديد کننده داشت! خيلي حال ميکرديم باهاش؛ شب و روز تو قسمت نظراتش چت ميکرديم با دوستان...
نميدونم چي شد يه دفه بوقيد! حيف شد خدايي، وب خوبي بود.
ولي ديگه عمرش تموم شده، ديگه بايد ببنديمش، ديگه بايد يترکونيمش، ديگه بدرد نميخوره...
( اينا رو ميگم تا بترکونيش و نياي بگي بيا پست بزن  )
ولي خدايي خيلي خاطره دارم باهاش؛ هنوز هم بعضي اوقات پست هاي قديمي و قسمت نظراتش رو ميخونم...
تولد ها... ترجمه ها... ميتينگ تولد 2 سالگي که توي نامرد عکس هنري منو نزدي... نقش کفش من بر روي کتاب هفتم...
کلا يادش بخير و اينا

شاهزاده اشباح: رضا تو هم یه چیزی بگو...

مرلين کبير ( رضا ): من هم بايد چيزي بگم؟
خوب ما هم بوديم اون زمونا...
يهو ديديم يه نفر اون وسطاي سايت (!) شنگول ميزنه! بار اول محلش نذاشتيم گفتيم خدا عقلش بده، خدا عقلش نداد! بار دوم ديديم بازم داره بالا پايين ميپره، خيلي از خودش جرقه ساطع ميکنه، گفتيم بيايم باهاش همصحبت بشيم... بچه خوبي به نظر ميرسيد! اسمش هم نيما بود.
( و چون ما دو مدل نيما بيشتر تو دنيا نداريم، که يکيش شيرينه و اون يکي نچسب، من بلافاصله تشخيص دادم که ايشون خيلي بچسبه!  )

نميدونم نيما از کي وبلاگ زد... خوب بچه خوبي بود. کلي موقع ترجمه کتاب همراهي ميکردو تشويقو اينا... کلا هر وقت روحيه ميخواستم بهش پي ام ميدادم، دو تا شکلک ميزد حل بود.
امااا...
يه روز يه وقتي يه جايي يهو يه واقعيتي رو بر ما آشکار کرد، و اون اين بود که طرف تو اون يک سال همه رو سر کار گذاشته بود و... حالا اينجا نميگم بچم آبروش نره ولي بعدا يادم بندازيد تو چت خصوصي بهتون بگم

شاهزاده اشباح:

مرلين کبير ( رضا ): آهان قرار بود درباره وبلاگ بنويسيم!
درن شان زي شده بود فرشته عذاب قدياني ها... از اين تيکه، از اونا جواب، از اين ور درن درن درن، از اون ور دارن دارن دارن! البته من چون خيلي بيزي بودم وقت نميکردم همه نظرات وبش رو بخونم...
حتی چند وقت اول نميدونستم همچين وبلاگي وجود داره! حقيقت اينه که يادم نمياد از کي شد که اينجا رو ديدم، ولي هر چي بود دل نشين بود... حيف، حيف!

خلاصه که ما يه آن به خودمون اومديم ديديم آمار وبلاگه داره از آمار سايتمون ميره بالاتر، اين بود که دو شيوه تفکري به مغزم خطور کرد! يکيش روش استعماري بود!
ا خوش و بش و رفاقت طلبي، کاري کردم که لينک سايتم از در و ديوار وبلاگ آويزون باشه! جوري که هر کي تو گوگل اومد اينجا، مستقيم دستش بخوره رو لينک درن شان فنز و بره اونجا... نوعي همزيستي مسالمت آميز

بعد ديدم اينطوري يه سري از کاربرا دارن کشيده ميشن اين طرف و خلاصه ارزش محتواييش ميره بالا؛ اونجا بود که شيوه تفکري دوم رو پي گرفتم، و کمر به نابودي وبلاگ و صاحبش بستم

بهترين روش هم براي اينکار، معتاد کردن هر جفتشون به ماده مخدر خطرناکي به اسم کنفرانس شبانه ( چت و امثالهم ) بود!
و همانطور که ميبينيد اين روش آنقدر اثرگذار بوده که حالا ديگه مدير وبلاگ تولد وبلاگش يادش ميره، ولي ساعتي که قرار ميذاره براي چت و گفتمان يادش نميره!
پايان

شاهزاده اشباح: تا اینجاشو داشته باشین شقایق هنوز خاطره اش رو تکمیل نکرده! اوشون هم که نوشت اضافه میکنم.

اینم از این! بازم مرسی از همه...
ویرایش: سوتیمو به روم نیارین پلیز


تولدت مبارک درن شان زی جون

( عکس مکس و سوت و جیغ و هورا هم نداریم! بزرگ شدیم دیگه  )

  • Author: شاهزاده‌ی اشباح
  • Category:
  • Post time: 1 قبل از ظهر
  • Comments: